سلام پدر

امشب دلم آنقدر هوایت را دارد که نامه را من نمی نویسم،خودش می نویسد؛

خودش آنطور می جنبد و می ریزد ته خودکار که بغض من می لرزد و می ریزد توی دلم!

پدر امشب چشمای من به اندازه خستگی دستان مهربان تو گریستند.امشب دلم به استقامت دل تو غبطه خورد،چطور اینهمه سال تو آنهمه خاک را روی دلت تحمل کردی؟!

این ابرهای سنگین درون دلم امشب مرا یاد آن شبها انداخت که تو خسته می آمدی و از من می خواستی روی پاهایت بنشینم.

پدر دنیا برایم بزرگ و دست نیافتنی شده؛من دنیا را همیشه کوچک دوست داشتم،طوری که بتوانم بردارمش و بگذارمش کنار آن پنجره که تو از آن پر گشودی.

پدر احساس می کنم از رنگهای بدنم قالیچه ای ساخته اند که دارد زیر پا له می شود،من اینجا هنوز منتظر آمدن آن طوفانم!طوفانی که بیاید و مردمک چشمان مرا در بیاورد و با خودش ببرد بین تمام سبزه های سبز جنگل...پدر من در میان اینهمه سبزی مجالی برای شنیدن و دیدن ندارم...وای چه خوب که کر شوم و کور...تا به جز سبزی نبینم.دلم را سبز می خواهم؛ سبز که نباشد آتشین است،انگار تکه آهنی گداخته شده که حرارت از هم پاشیده باشدش،شکسته هایش را در درونم حس مس کنم،لبه های تیز و برنده ای دارد؛من این تکه ها را گم کرده ام و هر روز کسی می آید که شکسته ای در دست دارد برای جدا کردن تکه ی دیگر دلم...

دلم می خواهد صبح شود و بروم وسط جاده ای که خط هایش به هم متصل است،روی خط سفید جاده سخت پیدا کردن آن دستمالهایی که اشکهایم را از من گرفتند.من روی این خط زندگی کرده ام،روی این خط پرنده ای را دیدم که با تمام پرندگان فرق داشت پدر؛نه این اواخر پدر حافظه ام خوب نیست، شاید خط نبود، به گمانم آینه ی شفافی بود که سفید می دیدمش.آینه ای با دو شمعدان...شمع هایش چکه چکه از دلم امشب می چکید...دلم برای تو برای آن پرنده تنگ شده است.

پدر حس می کنم مدتهاست که پرنده مرا به پرواز دعوت نکرده است اما پدر بی انصافی نمی کنم پرنده ام هم خودش پرواز نکرده بود.

پدر تو که رفته بودی من با برق چشمهای پرنده ام چند سالیست که بازی می کنم،می دانم که هنوز زندگی را برای من بازی می دانی،بازی تلخ گرگ ها که به دنبال یکدیگر می دوند،پدر میان اینهمه گرگ که هیچ کدام هم شباهتی به گرگ ندارند من پرنده ای یافتم با چشمانی غم زده از شور و شوق...!

انگار چیزی درون چشمانش حرکت می کرد...پدر آنروز ابرها سرگردان لحظه ی بارش بودند و دستان پرنده چتری برای من...روز و شب فرقی نداشت و زمان گم شده بود!من نمی دانستم کجایم!وقتی فهمیدم آن چیز عشق است پدر! عشق !!! 

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
تگ ها :


قدرت عشق

به گمان آسمان باید عجیب باشد

که چطور عشق

موجودات را در سطح زمین برجسته می سازد

وقتی از آن بالا می نگرد!

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
تگ ها :


توتم ما: قلم

  

   کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب

   تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

  

بعد از مدت نسبتاً طولانی که قصد نوشتن داشته باشی آن هم برای من که قلمم فقط گاهی وقتها جوهر دارد نوشتن با وسواس زیادی همراه می شود.من در سطحی از ادبیات قرار گرفته ام که خواندن را برای خودم ضروری تر از نوشتن می دانم با این حال زمانی می رسد که کلمه ها وادار به نوشتنم می کنند.

یک وبلاگ نویس با امضای فصل گستاخی در کامنتی برای یداله رویایی شاعر معاصر نوشته بود:«به گمان من فاصله زیادی است بین نویسش یک متن یا کتاب و خوانش آن؛ نوشتن خلق است و خواندن در بهترین حالت آن ستایش است. تنها در زمان خلق است که انسان می تواند در مقام خداوند بنشیند اما در مقام ستایش همان انسان است.» اما خود یداله رویایی در همان نویسش اش معتقد است که «خوانش کتاب چیزی جز نویسش نیست، خوانش کتاب حریق کتاب است و متن در خواندن می سوزد و خواننده را گرم می کند.» احساس و درک منی که در حال خواندن نوشته ای هستم با دیگری تفاوت دارد پس در حالیکه یک متن را می خوانیم در گفتگو با جهانی مجزا از دیگران هستیم؛ همانطور که بورخس در یکی از گفتگوهایش اشاره کرده بود که « در هر زمانی که کتابی خوانده و باز خوانده می شود یک بلایی بر سر آن کتاب می آید یعنی کتاب، کتاب دیگری می شود. » شاید بتوان برخلاف نظر شخصی که با نام فصل گستاحی نوشته بود خوانش را همسطح و حتی در مواردی بالاتر از نویسش دانست وقتیکه ادگار لارنس دکتروف نویسنده رمان مشهور رگتایم خواننده را همان نویسنده ی متن می داند؛ او خودش را برادر کوچکتر نویسنده تصور می کند که آماده است مسائلش را حل کند و می گوید:« لازم نبود چیزی بنویسم خود عمل خواندن همان نوشتن من بود؛ وقتی کتابی را می خوانی با رویدادهای ذهن نویسنده درگیر می شوی، کلمه ها را تصور می کنی و صدای کلمه ها را، آدم های گوناگون داستان را بر حسب کسانی که خودت می شناخته ای در نظر می آوری، نه بر حسب تجربه نویسنده بلکه بر حسب تجربه خودت.بنابراین در این مرحله هستی شناختی وارد این حیطه شدم که در آن آدم هم خواننده است هم نویسنده، من به خودم می گفتم که نویسنده این آثار خود منم.»

من هم کتابهای زیادی نوشته ام؛ کتاب دیوانه وار کریستین بوبن را در همین اواخر نوشتم و آخرین کتابم صد سال تنهایی مارکز بود که بیشتر از صد سال طول کشید و نتوانستم آنرا به پایان برسانم. با 1984 و قلعه حیوانات جورج اورول سیاست بی رحمی را مشاهده کردم.در بعضی از کتابهایی که نوشتم با خودم نجات غریقی همراه می بردم؛ وقتی گریگور کافکا مسخ شد من آنچنان حیرت زده شده بودم که تنها نجات غریقم توانست مرا از آن کتاب بیرون بیاورد.بورخس هم از ببری سخن گفته بود که نمی دانست ببری تصویری است یا ببری که مرده است. به گفته ی خودش خواندن چنان جزو عادت های زندگی اش شده بود که دنیای واقعیت و کتاب را در هم آمیخته بود. بورخس همان که کتاب خواندن را کم از سفر کردن نمی دانست. با اینکه اطلش اش شرح حال سفرهایی است که با همسرش ماریا کوداما دو نفری در آن سهیم بودند اما من یادم نمی رود که در مادرید هنگامیکه در هتل به اقامت اجباری دچار شده بود چطور غم غربت لحظه ای را احساس می کرد که غم غربت آن لحظه اش را به دل داشت. من همراه بورخس و ماریا کوداما به ژنو، بوئنوس آیرس، زوریخ،لندن...سفر کردم و همراه آن دو در کالیفرنیا سوار بالون شدم...

با تمام اینها زمانی که می خواهم از تو بنویسم شک می کنم که قلمم می نویسد یا قلبم...قاف هایی که در کوههای متعدد مرا سرگردان می کنند.زمانیکه احتیاج به واژه های تازه دارم و مارگریت دوراس که بهتر از من دلیل نوشتن را در کتابش"نوشتن،همین و تمام" بیان می کند:

احساس می کنم که در هم شکسته ام از بودن.

و همین به نوشتن وامی داردم

وقتی رفته بودی، عبارت جانداری برات نوشتم،

برای مردی که دوستش دارم.

افسونی قوی داری که نظیرش را هیچ وقت ندیده ام

توئی خالق همه چیز.

 

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
تگ ها :


مینی مالیسم همچون نفس ساموئل بکت

به همه چیز فکر می کنم

چقدر من فکر می کنم!

به تمام دنیا

به تو

تو تمام دنیایی یا تمام دنیا توست؟!

 

حرف آسمان را باور کنم یا درد دل زمین را؟!

به همه چیز فکر می کنم

واقعاً چقدر من فکر می کنم!

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥
تگ ها :


پارادوکس عجیبی به نام"تو"

از تو آموختم که:

«دوست داشتن دلیل کافی برای با هم بودن نیست                          

و با هم بودن دلیل کافی برای دوست داشتن...»

در دنیای تناقض ها همیشه یک چیز کم است و برای پر کردن خلأ موجود احتیاج به خالی کردن به ظاهر کمال یافته ذهن مان داریم...هیچ چیز هیچ وقت به سامان نخواهد بود.

پرنده کوچک و نحیفی می شوم وقتیکه می فهمم دنیای تضادها تو را برای نزدیک خودت بودن اینهمه از من دور کرده است...

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
تگ ها :


من در انتظار سپیده،پروانه های سوخته جمع میکنم،نه نای سلامی،نه انتظار پاسخی...

از عصر بی حاصل ماندن حکومت ها و نظام ها،از پشت تکنولوژی و چرخ و ماشین،از دوران مسجد و میخانه و کیواها(معابد)،از عصر انتظار و عشق و ترس و با تو و بی تو بودن،به آینده یا به گذشته،به جامعه آرمانی،به زمانی که نفس کشیدن به تنهایی نمی شود،به زمانی که برق چشمهایمان از شادی است،به زمانی که بند ناف مشترک و گره خورده ی همه ی انسانها جدا نشدنی است،به روح بزرگ پدر بزرگ مقدس- که گاه خواسته ام همچون مادری در آغوش بگیرمش و موهایش را نوازش کنم،گاه چون کودکی در آغوشش آرام بگیرم-

                                   سلام

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦
تگ ها :


تغییر

به طرز غم انگیزی احساس می کنم
                               همه چیز دارد عوض می شود

                     زمین

                          روزگار

                                    و حتی تو !

  
نویسنده : شيدا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
تگ ها :